تبليغاتX
دست نوشته های یک نفر
دست نوشته های یک نفر


آبادان شهر وفاست

..................................................................................................

آبادان شهر وفاست

غروباش چه با صفا است......

ریتم تند آهنگ بندری به گو ش می رسد

صدخان و جمال توی موزیف نشسته اند.

صدخان آنتن را چرخانده و شبکه سعودی را گرفته و نشسته تماشا می کند جمال  آنطرف دراز کشیده دستش را گذاشته روی پیشانیش و سیگار می کشد. پنکه لامپ دار می چرخد کولر را برده اند آن اتاق برای مهمان ها

مردها در حیاط داماد را وسط گذاشته اند و دورش یذله می روند زن ها در اتاق می رقصند مادر جواد لباس ماکسی زیبایی پوشیده می گوید از کویت  برایش  آوردن. لباس عروس به مینا می آید . مینا خاطر خواه زیاد داشت. ابوجواد همه شان را رد کرد.فامیل ها  را جواب کرده بود غریبه ها را اصلا راه نداده بود. ابوجواد از چند سال قبل قول مینا را به پسر برادرش داده است.توی خانواده شان فقط جمال و مینا دانشگاه رفته اند . جمال لیسانس اقتصاد دارد مینا فوق دیپلم گرافیک هر دویشان بیکار هستند.داماد سیکل است. ویدئو کلوپ دارد.

ماه در آسمان کامل است. هوا کمی شرجی است. گاهی نسیم خنکی می وزد.

جواد سیاه با ساجد و طارق رفته خونه علی هاشمی عرق بخورن

آبادان ولک کا 5 کیلومتر دمت گرم

دمپایی ابری با شلوار جین می پوشن.....

نوشابه وا کنم...

گلی دختر گلی دختر شاهزاده ای دختر قربون چشات بشم ورد زبون بندر...

صدای آهنگ کوچه را برداشته. همسایه ها همه دعوت هستند

عروسی مینا است. مینا خواهر جوادسیاه . صدخان . جمال است.داماد پسر عمویشان است.

اواخر عروسی  است و می خواهند تیر هوایی شلیک کنند.

جمال در صندقچه را باز می کند. بدنش عرق کرده. نگاهش به اسلحه دوخته شده کلاش را از جلدش خارج می کند آن را پر می کندو به حیاط می آید.

صدای تیر با صدای آهنگ بندری مخلوط می شود.

جمال به داماد شلیک کرده است.

صدای آهنگ بندری کوچه را برداشته.

آبادان شهر وفاست.

غروباش چه با صفا است....

..........................................................................................................................



+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 4:29  توسط محمد  | 





 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 0:43  توسط محمد  | 



دلم....

دلم تنگ است.دلم تنگ است . دلم تنگ است برای کنکور پارسال و اعلام نتایجش برای خانه مان برای دانشگاه و غیبت اساتید و کلاس گزارش نویسی و اراک و زمستان و زمین خوردن های روی برف و آفتاب اهواز و شرجی مرداد و جواد سیاه و خیابان های خلوت ماه رمضان اراک و آن پسرک فال فروش که پشت شیشه تلویزیون فروشی عباس آباد دست های یخ زده اش را به هم می مالد و به ماهی های اقیانوس که در قاب شیشه ای که می تواند نامش سامسونگ باشد گرفتار شده اند خیره شده. ودلم برای  خنده های ابلهانه دختر هم کلاسی و برای به دنبال خانه گشتن و گرسنگی و دست پخت مادرم و آن زنی که 8 سال است  در محلمان سبزی می فروشد و برای پسر معتادش و آن دوچرخه BMX  دوران دبستان و تقلب های مدرسه و کتک خوردن ها و گریه کردن ها و برای بوی سیر ماهی سبور زینب خانم همسایه مان و فلافل و یخ در بهشت غیر بهداشتی تنگ است.



+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 19:21  توسط محمد  | 





 

مو رفتوم اهواز

فعلآ بای بای تا موقعی که برگردوم.

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 16:52  توسط محمد  | 



روز ها

                               

یکی بود و یکی نبود یک شهر بود و گرمایش. یک محله بود و چند بچه پا پتی و یک کوچه بی انتها

کوچه من را داشت که زن می خواستم و و ابراهیم را که می خواست پروفسور شود و عباس را که می خواست خلبان شود و جواد سیاه که می خواست در بقالی پدرش کار کند و آب هویج بستنی را که هر پنج شنبه وقتی مادر بزرگ به خانه مان می آمد می خوردیم و دوچرخه BMX آبی رنگی که می شد با آن همراه با خلبان عباس در آسمان ها پرواز کرد و از کمبود سوختش نترسید آن روز ها .می شد دعوا کرد و از حراست نترسید می شد کتک خورد و بدون خجالت در کوچه ها گریه کرد می شد با دختر همسایه بازی کرد و از پدرش نترسید می شد کدورت ها را  کنار گذاشت و قهر قهر تا روز قیامت رابه آشتی تبدیل کرد

چه روزها یی بود آن روزها . آن روزها مسعود و کیوان حشیش نمی دانستد چیست و سعید طرفی دزدی نمی کرد در محله مان کراک نبود شیشه نبود فقط مشتی بچه پا پتی بودند که از صبح تا شب فوتبال بازی می کردند نمی دانستند عشق چیست سربازی  چیست و کسی جوابشان را نمی داد و قتی می پرسیدند زن ها چگونه حامله می شوند

آن روزها آپارتمان نبود. کرایه ها زیاد نبودو فراهم کردن کرایه ها آسان تر بود و همسر آقای (س) با همسایه طبقه پائینشان__که صاحب خانه شان هم هست__ هم خوابه نبود

و حالا دوچرخه BMX  آبی رنگ در انباری خوابیده و با پژوئی که کارت سوخت ندارد تا دم بقالی جواد سیاه هم نمی شود رفت و قبض موبایل دختر همسایه 300 هزار تومان می آید و من مجرد هستم و عباس خلبان نشده و باید از حراست ترسید و باید عاشق شد و باید سربازی رفت و _ اگر پیدا شود _ سر کار رفت . باید توهین شنید . باید تحقیر شد. و باید ((باید)).... و این روزها دیگر نوبت ما است که هر پنج شنبه به خانه مادر بزرگ _ که دو قطعه با خانه ابراهیم فاصله دارد _ برویم.



+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 1:15  توسط محمد  | 




منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
دی 1386
شهریور 1386
مرداد 1386


پیوندها
وبلاگ قبلی
بباید ستایش نمود عشق را
اشک ماه
تنهائی پر هیاهو
ما جماعت چاپلین ندیده
دل نوشته های یک نفر
کمی پیر تر از زمان
خاطرات یک پشت کنکوری
وبلاگ پیام سلامی پرگو
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه
پیمان صفری
اینجا...شب شما به درون مهتاب می نگرید
روزهای از هم گسیختگی
اما او سبز بود و گرم که افتاد
فعلا بینام
ریرا
کافه دیدار
اسطوره
آیدا مرادی
دلم به تنگی کوچه های قدیمی است
عطر ریخته
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
آبادان شهر وفاست

دلم....

روز ها


لوگوی دوستان




کد آهنگ در موزیک رضا

کد آهنگ در موزیک رضا